هستی من...
اکنون که نهال آرزوهام توی دلم خشکیده
در این صحرای عطش زده نه راه گریز رو می شناسم
و نه امید برگشت دارم
قلبم با خاطرات اون ایام بهشتی با تو بودن خوش است
جسمم باریست بر دوش هستی
عزیزم بدون که من به تقدیر گردن نمی نهم
و فرمان ظالمانه سر نوشت را اجابت نمی کنم
و به بهشتی که در رویاهای خویش ساخته بودم پشت نمی کنم
حتی اگه تا آخر عمرم در شعله فروزان شراره های عشق تو ذوب بشم
و نابود بشم
هیچ وقت دست از التماس به درگاهت بر نمیدارم
و تا ابد همچنان اسیرت خواهم بود عزیزم تا ابد
و شما ای فر شتگان آسمانی
از خدا بخواهید که او نو خوشبخت کنه
زیرا من نه بدی ازون دیدم نه...
هرجا هستی تا ابد اسیرتم
هرجا هستی تا ابد ...
هر جا هستی تا ابد ...