قطاری که مسافری در آن نیست. من هم در ایستگاه نیستم.
روی ریلم ! قطار هر لحظه نزدیکتر می شود. آن طرف خط غریبه ای مرا می بیند.
به او خیره میشوم. امید می بینم و ...
روزهایی گذشت, در چشمانش گناه دیدم و حسرت و او چشمانش را بست.
قطار می رود,
تو می روی,
من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار نرفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
به امید دیدن غریبه ای چون تو
گرچه میان من و تو فرسنگ ها فاصله است
اما قلبم را به زنجیر پر فروغ عشقت می آویزم
تا در آن غربت بی انتها همراه و مونست باشم
یاد تو همیشه در ذهنم
عشق تو همیشه در قلبم
و عطر مهربانیت در وجودم جاریست .
دوستت دارم عشق من