
تقدیم به تو که ...
بهترین بودی واسه من
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:49
  به قلم: هستي
|
خدایا...
کاری که او در کار من کرده است در کارش مکن.

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:48
  به قلم: هستي
|
مثل یک سایه رنگی روی زندگیم نشستی
مثل یک پرده آبی برای پنجره هستی
کی می شه سایه نباشی ببینم تو رو دوباره
کی می شه آروم بگیره این دل دیوونه من
کی می شه غصه دوریت نباشه تو خاطر من

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:48
  به قلم: هستي
|
امروز از همیشه تنهاترم
صدای عقربه های ساعت همدم لحظه های تنهاییم می شود
هنوز هم در انتهای ذهن شلوغم به بن بست خاطرات می رسم
ذهن من پر از خاطرات باران خورده است
بوی نم خورده خاطراتم فضای اتاق را پر می کند
حالا من ماندم و خاطرات تنهایی
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:48
  به قلم: هستي
|
زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد
زيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و فرو ريختن
عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد
تمام شيريني اش را از دست مي دهد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:47
  به قلم: هستي
|

کاش ...
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ،
خبر از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
كاش ميشد عشق را تفسير كرد
دست و پاي عشق را زنجير كرد
كاش يا رب آشنايي ها نبود
يا به دنبالش جدايي ها نبود . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:47
  به قلم: هستي
|
دوقدم تا به عقب رفتن را راهی نیست !
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:44
  به قلم: هستي
|
دلم درحسرت ديــداراومـاند
مرا چشم انتظاركـوچه ها كرد
تمام هستــي ام بود وندانست
كه در قلبم چه آشوبي به پا کرد
واوهــرگزشكستم را نفهميد
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:41
  به قلم: هستي
|
می خوام یه بار دیگه تو چشمای هم نگاه کنیم
تا که شاید...
همیشه دوستت دارم
و خواهم داشت
ای...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:54
  به قلم: هستي
|
پرستوها چرا پرواز کرديد؟
جدايی را شما آغاز کرديد
جدايی وبي وفايی و دوری
همه باشند گناه آشنايی
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:40
  به قلم: هستي
|

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه
سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:51
  به قلم: هستي
|

گسست مهر خود از من کسی که یارم بود
شکست شیشه دل آنکه بی قرارم بود
نداشــت مـهر و وفـا آنکه از وفــا می گفت
کسی که در پی من بود و در کنارم بود
ز بـی وفـایـی یـاران دلـم گـرفته هـنوز
چـه شد مـرا گل نـازی کـه غمگسارم بود؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:23
  به قلم: هستي
|
بهانه هایت...
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود.چه بی قرار بودی که زودتر
بروی.رفتنت را پذیرفتم با همه بهانه های ریز و درشت.هیچ گاه نخواستم ...
"برگ از درخت خسته می شود٬پاییز بهانه است"
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:8
  به قلم: هستي
|
نخستین نگاه...
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت...
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت...
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...
چه خوش لحظههایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
دو آوای تنها سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی دورها از هم پر کشیدیم..
من تو ندانسته دانسته رفتیم، رفتیم، رفتیم چنان شاد و خوش گرم و پویا، که گویی به سر منزل
آرزوها رسیدیم
دریغا ... دریغا
ندیدیم که دستی در این آسمانها چه بر لوح پیشانی ما نوشته است..
ازآن روزها عمری گذشته است من و تو دگرگونه گشتیم دنیا دگرگونه گشته در این روزگاران
در این روزهای غمگین که دیگر ندانم کجایی ندانی کجایم چو با یاد آن روزها مینشینم
دل جاویدان عاشقم را به دنبال آن لحظهها میکشانم ...
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:26
  به قلم: هستي
|

سکوتت را نمی خواهم.
صدایم کن ...
در این تنهایی غمگین صدایم کن
سکوتت را نمی خواهم.
صدایم کن ...
صدایت اشکهایم را صدا می کرد
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:16
  به قلم: هستي
|

از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش شايد
ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي .
ازكسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن چون
شايد هيچ وقت هيچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:55
  به قلم: هستي
|
تو را من با زبان بی زبانی دوست دارم ...
باز در كلبه ي عشق ، عكس تو مرا ابري كرد
عكس تو خنده به لب داشت ولي
اشك چشم مرا جاري كرد
هستم ولى نيستم هر لحظه كنارت
نيستم ولى هستم هر لحظه به يادت...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:20
  به قلم: هستي
|
هستی من...
اکنون که نهال آرزوهام توی دلم خشکیده
در این صحرای عطش زده نه راه گریز رو می شناسم
و نه امید برگشت دارم
قلبم با خاطرات اون ایام بهشتی با تو بودن خوش است
جسمم باریست بر دوش هستی
عزیزم بدون که من به تقدیر گردن نمی نهم
و فرمان ظالمانه سر نوشت را اجابت نمی کنم
و به بهشتی که در رویاهای خویش ساخته بودم پشت نمی کنم
حتی اگه تا آخر عمرم در شعله فروزان شراره های عشق تو ذوب بشم
و نابود بشم
هیچ وقت دست از التماس به درگاهت بر نمیدارم
و تا ابد همچنان اسیرت خواهم بود عزیزم تا ابد
و شما ای فر شتگان آسمانی
از خدا بخواهید که او نو خوشبخت کنه
زیرا من نه بدی ازون دیدم نه...
هرجا هستی تا ابد اسیرتم
هرجا هستی تا ابد ...
هر جا هستی تا ابد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:6
  به قلم: هستي
|
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:58
  به قلم: هستي
|
من پذیرفتم که عشق افسانه
می روم شاید فراموشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:31
  به قلم: هستي
|
زندگي زيباست .زشتيهاي آن تقصير ماست،
در مسيرش هرچه نازيباست, آن تدبير ماست!
زندگي آب رواني است روان ميگذرد…
آنچه تقدیر من و توست همان ميگذرد
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:56
  به قلم: هستي
|
|
سرگذشت من... |
تا كي با تو بودن را دردل آرزو كنم
بي تو بي وفايي را در كه جستجو كنم
در كدام آينه نقش چشمان تو بينم
تا مثل تو آسان فراموشت كنم.
|

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:35
  به قلم: هستي
|
مثل آن یک بار
به اندازه ی بر هم زدن بال شاپرک
و به اندازه ی دلتنگی عاشقانه
دلم برایت تنگ شده
می گویم تا همه ی آینه ها بدانند
می گویم چون هنوز هم
می خواهم نرم و آهسته عاشقت باشم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:27
  به قلم: هستي
|
گرچه میان من و تو فرسنگ ها فاصله است
اما قلبم را به زنجیر پر فروغ عشقت می آویزم
تا در آن غربت بی انتها همراه و مونست باشم
یاد تو همیشه در ذهنم
عشق تو همیشه در قلبم
و عطر مهربانیت در وجودم جاریست .
دوستت دارم عشق من
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:21
  به قلم: هستي
|
یعنی دنیا اینقدر بی معرفته که یه نفر بیاد
و یه نفر دیگه رو اسیر خودش کنه و بعدش بذاره و بره
و اون اسیرو فراموش کنه وتنهاش بذاره با یه مشت خاطره و حسرت

بخدا خیلی دوست دارم...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:5
  به قلم: هستي
|
بدون که در حسرت دیدار توام...
عشق يعني حسرتي دريك نگاه عشق
يعني غربتي بي انتها ...
عشق يعني فرصت اما كوتاه
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:4
  به قلم: هستي
|
|
|
بیا برگرد... |
غمت چون کوه بر قلبم نشسته
بلور نازک قلبم شکسته
زراه رفته بازآ تاکه بینی
دلم با غیرتو عهدی نبسته
نامت برایم پایدار...
یادت برایم یادگار...
عشقت برایم استوار...

|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:40
  به قلم: هستي
|
تهی و خا لی شدم از هرچه در چشمانت بیداد می کرد به یاد دارم روزگاری را که در کوچه پس کوچه های دلت قدم بر می داشتم ز مانی احساس می کردم در خلوت سرایت مانند یک رویا ماندگارم و امروز..... مدتها می گذرد که نگاه دریای ات را گم کرده ام و من... .
مانند ماهی کوچکی دور از آب چه معصومانه جان دادم....

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:51
  به قلم: هستي
|

اینو بدون که هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست
عشق یک طرفه سخت ترین عذابی است
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:17
  به قلم: هستي
|
كویر تشنه تو چشم به راه بارون عشق توست عزیزم
قلب تو برای من گرامی تر ازونه که بتونم بشکونمش
حتی اگه برخلاف میل باطنی خودت قلب منو بشکنی
بازم تا ابد پایبند تو خواهم ماند...
عجب روزگار غريبيست....
آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند....
چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....
اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم
خداحافظ....

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:14
  به قلم: هستي
|